<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نیکلای وسیه والودویچ ستاوروگین</title>
<link>http://philsof.blogfa.com/</link>
<description>مطالب این وبلاگ درباره ی دنیا و ما فیها میباشد.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 20 Aug 2009 10:43:36 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://philsof.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>نوشته های من رو میتونید در این جا دنبال کنید:&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://thegs.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;http://thegs.blogfa.com&lt;/A&gt;</description>
<pubDate>Thu, 20 Aug 2009 10:43:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=philsof&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>philsof</dc:creator>
<guid>http://philsof.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سالهاست که مرده است..</title>
<link>http://philsof.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;حرفهای گفتنی پایان ندارند..&lt;BR&gt;هرچند با زبان الکن ما&lt;BR&gt;به دنبال حقیقت می گشتیم&lt;BR&gt;و حقیقت هر چه بود واقعیت نبود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چهار سال اینجا و دو سال جایی دیگر&lt;BR&gt;شش سال زمان کمی نیست..&lt;BR&gt;تلاش ما برای روشن نگه داشتن چراغی در گوشه ای&lt;BR&gt;شاید ابلهانه ولی قابل ستایش است!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و نگویید سودی نداشت&lt;BR&gt;اگر وجود مجازیم را از این سالها جدا کنید..&lt;BR&gt;خاطرات بی پایانی را از بین برده اید&lt;BR&gt;که هیچ گاه از یادم نمی رود&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دلیلش را نمی دانم&lt;BR&gt;اما هر چه بود شد&lt;BR&gt;و آب رفت و نمیتوان به جوی بازگرداندش..&lt;BR&gt;هرچند تلاشهای مذبوحانه ای صورت گرفت!&lt;BR&gt;اما بی فایده ست..&lt;BR&gt;سالهاست که مرده است..&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;رفته رفته کمایی سرتاسر وجود مجازیم را فراگرفت..&lt;BR&gt;احیای قلبی میدادیم با امید طلوع دوباره..&lt;BR&gt;اما کافیست...سیمها رو جدا کنید.&lt;BR&gt;زمان مرگ : 12.03&lt;BR&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 28 May 2009 08:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=philsof&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>philsof</dc:creator>
<guid>http://philsof.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://philsof.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>و امروز النیا، سی و هفتمین روز از فصل توایله در تقویم ایملادریس. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و نوری از تاریکی بیرون خواهد آمد..(heim than`de cahill)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من توی غارمم توی تپه های اطراف اورشلیم یه مرغ گرفتم میخوام سرخش کنم بخورم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و یادتون باشه رفقا من این پستو اونقدر ویرایش میکنم و چیز بهش اضافه میکنم تا حضرت یحیی بیاد پیشم ازم به خاطر اهانتهایی که بهم کرده تو چند تا از مقالاتش و چند تا کتابی که ازش دیدم رسما عذرخواهی کنه تازه معلوم نیس قبول کنم شاید مجبورش کنم یه دوره آثار مارسل پروست برام بخره از اونایی که جلدش قهوه اییه میخوام رنگ کتابای کتابخونمو با مبلمان اتاقم ست کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز رفته بودم نمایشگاه کتاب 6 تا کتاب خریدم.&lt;BR&gt;شوایک نشر چشمه که اثری بس جالب میباشد و این نسخه کاملشه.&lt;BR&gt;اوژنی گرانده اثر بالزاک نشر نیلوفر &lt;BR&gt;بلندیهای بادگیر که دو تا ترجمه داره من اون ترجمه مزخرفتره رو خریدم.&lt;BR&gt;دنیای دیوانه دیوانه شل سیلور استاین نشر پنجره که نمیدونم چجوری از زیر دستم در رفته بود.هنک سگ گاو چران جدید نیومده بود هرچند اگه میومد هم شاید نمیخریدم چون تو بعضی جلداش واقعا اتفاق خاصی نمیافته.خواستم کتاب هابیت رو هم بخرم که قرار شد نخرم چون دوستم داشت.(کتابه دوستم نداشت ها دوستم کتابه رو داشت)&lt;BR&gt;همسایه های نیکلا کوچولو رو از کیمیا خریدم.سپاس گوسینی را که نیکلا را آفرید.&lt;BR&gt;یه کتاب خریدم هرچند پشتش نوشته گروه سنی ج ولی من جدا به گروه سنی معتقد نیستم.ماجراهای پهلوان وانیا مال اوتفرید پرویسلر که ازش ماجراهای هوتسن پلوتس راهزن رو خونده بودم(البته وقتی گروه سنی ج بودم)و بسی تفریح کرده بودم.&lt;BR&gt;دنبال سلاخ خانه ی شماره پنج ونه گات گشتم که پیدا نکردم کسی میدونه چه نشری چاپ کرده بگه.&lt;BR&gt;در مجموع هرچی گشتم کتاب جدید خیلی ندیدم و این از برکات دولت میباشد.و از دیگر برکات دولت انتقال نمایشگاه کتاب از نمایشگاه بین المللی نازنین به یک خرابه است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در راند دوم 6 کتاب دیگر از نمایشگاه کتاب خریدم.&lt;BR&gt;نفوس مرده گوگول &lt;BR&gt;دختر سروان پوشکین که کاغذاش نمیدونم چجوریه صورتیه.&lt;BR&gt;سلاخ خانه ی شماره 5 ونه گات&lt;BR&gt;میدان ایتالیا وسطاشو خوندم خوشم اومد خریدم.&lt;BR&gt;جیم دکمه رو با قیمت 665 تومان خریدم.&lt;BR&gt;کشور آخرین ها پل آستر&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 06 May 2009 19:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=philsof&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>philsof</dc:creator>
<guid>http://philsof.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وداع با اسلحه</title>
<link>http://philsof.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;چند وقت پیش داشتم به نوشتن یه رمان فکر میکردم.باورتون نمیشه،حتی اسم کتابم رو هم انتخاب کرده بودم:رودولف استراچکف(خوش آهنگه،نیس؟) و داشتم تلاشهای مذبوحانه ای انجام میدادم تا در حد یک رمان طولانی بسطش بدم.چند روز پیش کتاب کافکا در کرانه هاروکی موراکامی رو شروع کردم و هنوز تمومش نکردم،اما یک اثر مهم روم گذاشت،دیگر هرگز نخواهم نوشت!&lt;BR&gt;شاید نتیجه گیریه ابلهانه ای باشه(که هست)..خوب جوگیر شدم..حالا آروم ترم..کشتی ها و قایقهای کوچک بادی در راه آبهای ونیز میتازند و زندگی آرومی رو میگذرونم..پس نظرمو تعدیل میکنم:تا یه چیز درست حسابی به ذهنم نرسیده دست به قلم نمیبرم هر چند شاید بعضی ها بگن خوب اگه از اول همین رویه رو پیش میگرفتی الان توی وبلاگت پست خاصی به چشم نمیخورد..خوب شایدم درست بگن..هرچند هیچ چیز قطعی وجود نداره و همه چیز نسبی است.&lt;BR&gt;راستی یه چیز جالب بود که خوندم و اون این بود که موراکامی گفته بود از قبل طرح جزئیات داستان رو نمیریزم و رفته رفته با هر برگی که مینویسم و میرم جلو وقایع رمان رو شکل میدم.حتی خودم از صفحه های بعدی رمانم خبر ندارم!&lt;BR&gt;زین پس نقد کتابهایی رو که میخونم و اغلب توی &lt;A href=&quot;http://www.goodreads.com/user/show/2189517&quot; target=_blank&gt;goodreads&lt;/A&gt; هم میذارم یا بهتر بگم خواهم گذاشت (چون الان خیلی چیزی توش ننوشتم ) توی وبلاگم میگذارم.نوشتن نظرتون راجع به کتابایی که میخونید کمک میکنه کاملا کتابی رو که خوندید هضم کنید.همچنین یه کار نشاط آور فرهنگی پسندیده ست(میتونم این ترکیبی که ساختم رو توی مسابقات مضحک ترین ترکیبات شرکت بدم) و بالاخره آدم نظرات رفقا رو هم میشنوه.&lt;BR&gt;بعضی دوستان که شاید با goodreads آشنایی ندارن سایتیه که میتونید با عضویت توش کتابهای مورد علاقتون رو Add کنید،بهش امتیاز بدین، راجع بهش نظر بدین و با بقیه تبادل نظر داشته باشین...و در کل هرچند یه مقدار خاله بازیه سایتای این مدلی توش هست ولی خوب اقلا آدم میتونه یه حرکات فرهنگی ای هرچند مذبوحانه توش انجام بده و از این نظر برتر است از فیس بوک و امثالهم که مکانی برای تلف کردن عمر گرانمایه میباشند...خلاصه اینکه نقد کتابهای مختصر بنده در سایت یادشده نیز قابل دسترسی است.راستی شاید کم کم به این نتیجه برسم که توی همون goodreads بنویسم کافیه دیگه اینجام بنویسم مسخره بازیه..مخصوصا وقتی اینقدر کوتاه میخوام ینویسم.خوب شاید این پست رو نشه یه شروع جدید(از نوع وبلاگی البته) تلقی کرد و لفظ پایان براش مناسب تر باشه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وداع با اسلحه.ارنست همینگوی.نجف دریابندری.نشر نیلوفر&lt;BR&gt;شخصیت های داستان با مختصرترین دیالوگها که اغلب از یک جمله فراتر نمیرود به بهترین شیوه ی ممکن یکدیگر را درک میکنند و منظور خودشونو به خواننده میرسانند.بی تفاوتی،خونسردی و عدم وجود هیجان در برقراری رابطه با دیگران و در مواجهه با مسائل زندگی در شخصیت فردریک هنری قهرمان داستان یا بهتر بگویم نقش اول داستان شبیه شخصیت قهرمان بیگانه ی آلبر کاموست که اسمش یادم نیست.همچنین ساده دلی و خوش قلبی فردریک هنری شباهت هایی را با هولدن کالفیلد در ناتوردشت سلینجر ایجاد میکند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 16 Apr 2009 11:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=philsof&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>philsof</dc:creator>
<guid>http://philsof.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک شعر بند تنبانی</title>
<link>http://philsof.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;هی رفقا&lt;BR&gt;زندگی قشنگه،چون کریس بوبن خل وضع خودم میگه&lt;BR&gt;زندگی باید با عشق نسبت به خدا و مسیح و وطن و همنوع و الی آخر همراه شه چون داستایفسکی عزیزم میگه&lt;BR&gt;حقیقت اون بالا بالاهاست چون افلاطون میگه &lt;BR&gt;زندگی همین جاست،بین ماها،چون ارسطو جونم میگه&lt;BR&gt;زندگی چیز بدردنخوریه،چون شوپنهاور و کافکا و همین صادق هدایت خودمون میگن&lt;BR&gt;حقیقت تو کله ی توئه چون اینا میگن&lt;BR&gt;حقیقت تجربه ی توئه،چون اونا میگن&lt;BR&gt;جمع کنید بابا بند و بساطو!کی به کیه؟چی به چیه؟چون کامو میگه.&lt;BR&gt;اما من میگم،&lt;BR&gt;یه دیگ گنده بیاریم،&lt;BR&gt;زیرشو آتیش کنیم،&lt;BR&gt;همه اینا رو بچپونیم توش.&lt;BR&gt;هم بزنیم و هم بزنیم،&lt;BR&gt;ساعتها و روزها و سالها هم بزنیم،تا قشنگ قاطی شه.&lt;BR&gt;بعد برا همه آدما یه کاسه از این معجونمون بکشیم...&lt;BR&gt;....................................................................(این بیت آخر مفقود می باشد.)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 11 Apr 2009 15:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=philsof&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>philsof</dc:creator>
<guid>http://philsof.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان زندگی و مرگ همسر سابق بانو آگرافنا آلکساندرافنا(یا جسارتا گروشنکا)</title>
<link>http://philsof.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;_اگر من برخیزم،اگر تو برخیزی،اونوقت ما چی داریم؟&lt;BR&gt;_موج مکزیکی؟&lt;BR&gt;_نچ.&lt;BR&gt;_دو نفر که با هم برخاسته اند؟&lt;BR&gt;_نچ.&lt;BR&gt;_دو نفر که با فاصله برخاسته اند؟&lt;BR&gt;_نچ.&lt;BR&gt;_یک کتک کاری حسابی؟&lt;BR&gt;_نچ.&lt;BR&gt;_یه DVD Collection فیلم وسترن؟&lt;BR&gt;_نچ...&lt;BR&gt;_چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه.&lt;BR&gt;_شورش..&lt;BR&gt;_هی هی خدای من!چطور ممکنه؟جواب چرتیه حدسهای خودمو ترجیح میدم...&lt;BR&gt;_هوووم..بذار یه سوال دیگه ازت بپرسم..این نزدیکیا کافه پیدا میشه؟&lt;BR&gt;_بستگی داره تعبیرت از کافه چی باشه.فک کنم با چند تا سوال دقیقا میتونم بفهمم چی مد نظرته...جایی که توش Albinoni و پیانوش حرف اولو بزنن؟&lt;BR&gt;_دقیقا..Albinoni کیه؟&lt;BR&gt;_بذار ببینم..تو یعنی نمیدونی این بابا کیه؟..نمیتونی حدس بزنی؟&lt;BR&gt;_یه توریست؟&lt;BR&gt;_نچ.&lt;BR&gt;_یکی از نوادگان کنتس دوسگور؟&lt;BR&gt;_نچ.&lt;BR&gt;_یه کسی که ظهر ها سر ساعت 2 مغازه اش رو باز می کنه و سر ساعت 2.15 میبنده؟&lt;BR&gt;_نزدیک شدی..یا بهتره بگم زدی به هدف..میدونی تو مغازه اش چیکار میکرده؟مردم اردک های سفالی براش میاوردن تا با مارکرهای گرافیکی رنگشون کنه.فقط اردک سفالی..مسخره ست نه؟&lt;BR&gt;_اوه بالاخره هر آدمی برا خودش هنجارهایی داره..&lt;BR&gt;_آره حق با توئه.&lt;BR&gt;_اوهوم..فکر کنم همین طوره.&lt;BR&gt;_آره رفیق..همینه..اوووه ه! اوووه ه!مغزم داره منفجر میشه!&lt;BR&gt;_چی شد؟&lt;BR&gt;_یه احمقی داره سمفونی 4 Carl Orff رو با یک ارکستر شامل 1000 تا جهود عوضی از ناف اورشلیم و با حدود 20 هزار نفر تماشاگر،زیر نور ماه،با یک تنفس یک ربعه برای این که تماشاچی ها بتونن یه سیگاری دود کنن،توی مغزم اجرا میکنه..او خدای من..او خدای من..این جوری نیگام نکن لعنتی!&lt;BR&gt;_با منی؟&lt;BR&gt;_نه با اون تماشاچی احمقی که داره به خاطر وضع بد سالن بهم چشم غره میره..یه پیشنهاد بهت میکنم رفیق..تو رو به مریم باکره..تو رو بانوی دو عالم..حداقل دو تا ساز رو بلد باش...حداقل دو تا..پیانو و ویلون ترکیب خوبی میشه...دیگه اینکه سلام منو به آگرافنا آلکساندرفنا..به گروشنکای عزیزم برسون..یه فرهنگ زبان آلمانی بهش بده..یدونشو تو خونه دارم،جدیدا یه باکس 200 تایی زیرپوش از یه مسابقه ی تلویزیونی برنده شدم گذاشتمش توی اون باکس زیرپوشا....بهش بگو اینو بذار جایی که جلو چشته(فرهنگ رو میگم نه زیرپوشارو ها)..بهش بگو هر وقت بهش نیگا کرد یاد من بیافته..بهش بگو...دیگه این که..وقتتو با چیزای مزخرف تلف نکن...با چیزای با ارزش تلف کن..با هنر تلف کن..با هنر زندگی کن..با هنر زندگیتو تلف کن...همیشه دنبال حقیقت باش و همیشه حقیقت رو بگو...البته خوب زیادی تو حقیقت زیاده روی کنی زیاد جالب نمیشه..آره اصلا جالب نمیشه..تا جایی که میبینی جا داره توش زیاده روی کن...آره..با قلبت تصمیم بگیر نه با عقلت..با احساست..به قول سرورمون و برادرمون هاریس والپل این جهان برای کسی که میاندیشد کمدیه و برا کسی که حس می کند تراژدی.. با این حساب گاهی اوقات محض خنده فک کن..زیاد راجع بهش بحث نمیکنم چون هنوز به نتیجه ای نرسیدم....دیگه اینکه..به شیوه ی خردمندان بیندش و به شیوه ی مردم سخن بگو..اگر نه رستگار نمیشی..بدبختانه رستگار نمیشی...نه..رستگار نمیشی عزیزم... گلکم...نمیشی...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Mar 2009 08:53:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=philsof&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>philsof</dc:creator>
<guid>http://philsof.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تراوشات ذهنی ام را بر من ببخشایید...</title>
<link>http://philsof.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;اپیزود اول:La Valse Damelie&lt;/EM&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یک رودخونه،یک پیاده رو کنارش و یک سری چیزهای دیگه کنار پیاده رو.&lt;BR&gt;سیگاری گوشه ی لب،سر با زاویه ی 30 درجه نسبت به جهت راستای حرکت،دستها در جیب بارانی.&lt;BR&gt;یه بابایی داره آکاردئون میزنه.صداش می کنم.Amelie بلدی بزنی رفیق؟&lt;BR&gt;راهشو می کشه میره.نفهم.راهمو می کشم میرم.نفهم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;اپیزود دوم:نوستالژیا&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همون رودخونه،همون پیاده رو کنارش و همون یک سری چیزهای دیگه کنار پیاده رو.&lt;BR&gt;یه برگ جلومو می گیره:بچه که بودی چه کارتونی رو دوست داشتی؟&lt;BR&gt;سیگارمو تف می کنم،بارونیمو میکنم،کفشمو پرت میکنم توی رودخونه،سرمو بالا می گیرم،موهامو کوتاه می کنم،جواب میدم:چند تا میتونم بگم؟&lt;BR&gt;: 3 تا.&lt;BR&gt;جواب میدم:ولی یکی می گم.حرف نباشه.می تونم  سه تا بگم و یا حتی بیشتر ولی فقط یکی میخوام بگم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;اپیزود سوم:شاعران رستگار نمی شوند&lt;/EM&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;همون رودخونه،همون پیاده رو کنارش و همچنان همون یک سری چیزای دیگه کنار پیاده رو.&lt;BR&gt;قدم می زنم...برگها را زیر پایم خرد می کنم و از صدای قرچ قرچشان لذت می برم،برای کودکی که در آغوش مادرش آرمیده شکلک های دیوانه وار درمی آورم.یه تف توی رودخونه میندازم،با لبانم آهنگ میزنم...&lt;BR&gt;خدا دو جارو آفرید،کسائی که بلدن زندگی کنن رو فرستاده این جا و کسائی که بلد نیستن زندگی کنن رو فرستاده یه جای دیگه.فک کنم خدا راجع به من یه کم زود قضاوت کرده.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Mar 2009 16:04:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=philsof&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>philsof</dc:creator>
<guid>http://philsof.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://philsof.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;با احترام فراوان،تقدیم به فیودور میخایلوویچ،باتری ماشین ،ماشین ریش تراش و 5 فرانکی که دیگر در بین ما نیستند.&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot;&gt;برگی دیگراز نوشته های مکشوف فردریک بارباروسا به تاریخ 12 ماه دوم سال 1693 میلادی،اورشلیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مشغول جمع آوری لاشه ی ماشین ریش تراشم بودم که روح فیودور میخایلوویچ بر من فرود آمد و بدون مقدمه نعره برآورد:&lt;BR&gt;عده ی کدام یک بیش تر است،زندگان یا مردگان؟کدام قوی تر است،مرگ یا زندگی؟کدام بیش تر است،خاک یا دریا؟کدام یک اول بوده،شب یا روز؟کدام طرف بهتر است،چپ یا راست؟کدام یک حقیقت زندگی انسان است؟(این یکی بخش دوم ندارد.)&lt;BR&gt;چشمانم را به افق های دوردست دوختم و پاسخ دادم:&lt;BR&gt;مردگان بیش ترند اما دیگر نمی شود آنها را به شمار آورد.پس آنها که می بینیم بیش ترند از کسانی که نمی بینیم.زندگی،چون وقتی خورشید طلوع می کند پرتوهای تابنده و باشکوه دارد و وقتی غروب می کند ضعیف تر به نظر می رسد.خاک،چون دریا روی بستری از خاک قرار گرفته است.شب،هر چیزی که متولد شده در تاریکی زاهدان شکل گرفته و بعد پا به روشنایی گذاشته.(جواب سوال مطرح شده در پست قبل)راست،در واقع خورشید از راست طلوع می کند و مدارش را در آسمان به طرف چپ دنبال می کند، و زن اولین بار طفل اش را با سینه ی راست شیر می دهد.&lt;BR&gt;و حقیقت زندگی انسان،چیزی جز حادثه فیودور میخایلوویچ؟که موجب رنجش است،زیرا فرورفتن در سرخوشی ناشی از رخدادهای نیک مجال مرهون حادثه دانستن آنان را به ما نمی دهد در حالی که هنگامی که پیشامدهای ناگوار رخ می دهند زنجیری از فلان ها سوار می کنیم تا به بهمان برسیم و تنها بخت خود را در مقابل خود بی دفاع می یابیم.آری...چنین است فیودور میخایلوویچ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Feb 2009 13:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=philsof&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>philsof</dc:creator>
<guid>http://philsof.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>insomnia</title>
<link>http://philsof.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;نوشته های شاه کبیر فردریک بارباروسا امپراطور فقید امپراطوری مقدس روم به تاریخ 23 ژوئن سال 1989 میلادی رو از آب انبارهای قسطنطنیه پیدا کردم.خوندنش خالی از لطف نیست.شاید این سوال براتون پیش بیاد که 20 سال پیش مگه موبایل و mp3 بوده..خوب آره بوده.ولی اینکه امپراطور فقید روم مگه 20 سال پیش بوده یه کم سوال اساسی تریه ولی اونم خوب لابد بوده به من و شما چه.&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;میدونید..شما توی خواب چیزایی بدست میارید که توی بیداری به هیچ وجه فکرشو نمی کنید.با خوابیدن شما به دنیای مرموز و خارق العاده ای وارد می شید و میتونید هر آنچه که در بیداری دست نیافتنی میدانید و میابید رو در خواب لمس کنید.می خواهید تاریخ تکرار بشه؟بخوابید.می خواهید به هر آنچه که دوست دارید دست یابید؟بخوابید.توی زندگی من خواب حرف اولو میزنه.نه فقط به عنوان یه استراحت.به عنوان یه کار.به عنوان یه مشغله.&lt;BR&gt;این مقدمه رو گفتم که کسی اهمیت خوابیدن رو در زندگی نادیده نگیره.من یه زندگی جالب برای خودم دست و پا کرده ام.هرچند احساس می کنم زیاد به مذاق اطرافیانم خوش نمیاد.داشتم از زندگیم براتون می گفتم.از شب شروع کنم یا از روز؟یه جورایی مثل قضیه ی مرغ و تخم مرغ میمونه که اول کدوم بود.البته شایدم نباشه.من سعی میکنم همیشه خلاف انتظارات و عقاید خودم رو ناممکن ندونم.ولی از شب شروع میکنم.این جوری بهتره.شبها ساعت 9.30 تا 10 توی تختخوابم لم میدم چراغارو خاموش می کنم درو می بندم و با موبایلم آهنگ گوش می کنم.آهنگ مورد علاقه من یه آهنگ بیخودیه به نام awaking the centuries که چند تا خل و چل یکسره توش هوار میکشن.ساعت 10 تا 10.30 با mp3 آهنگ گوش میکنم.بعدش میرم پای تلویزیون ببینم فوتبالی چیزی داره یا نه اگه داشت که یه ربعشو نیگا میکنم بعد خاموش می کنم اگه نداشت چندان فرقی نداره یه ربع هی از کانال 1 میرم تا آخر و بالعکس.بعد یکم به طرز مشکوکی دور و بر یخچال و دیگر منابع نگه داری مواد غذایی پرسه میزنم ولی چیزی نمیخورم.مثلا فقط 40 50بار همینجوری در یخچالو باز و بسته می کنم.الان حول و حوش11 است.از 11 تا 11.30 تو تختخوابم دراز میکشم و در و دیوارو نیگا می کنم.ساعت 11.30 دیگه رسما می خوابم.ساعت 8.30 چشامو باز میکنم.ساعت 9 دوباره چشامو می بندم.ساعت 9.30 کاملا بیدارم ولی چشام بستن.یه نوع تظاهر به خواب که اغلب با اعتراض شدید اطرافیانم روبرو میشه.ساعت10 تصمیم میگیرم از تختخواب بیام بیرون.ساعت 10.30 پشیمون میشم.ساعت 10.45 رسما از تختخوابم بیرون می خزم و اعلام بیداری میکنم.از این جا به بعد چون قسمت اصلی ماجرا تموم شده سریع تر میریم جلو.تا ناهار یه کم کار مثبت انجام میدم.(این تیکه رو به تخیلتون ارجاع میدم و بستگی به این داره که چه تصوری از شخصیت حقیقی و حقوقی من دارید)بعد ناهار به زندگیم ادامه میدم تا ساعت 9.30 شب که خاطره ام رو از اونجا شروع کردم.نمیخوام خیلی وارد جزئیات زندگی شخصی خودم بشم ولی به دستشویی به چشم یک تفریح سالم و ارزان در مواقعی که حوصلت سر میره و نیاز به یه جای دنج و آروم(جز تختخواب) داری نیگا می کنم.البته یاد آور می شم که در بعضی روزها مجبورم زندگیمو توی بیرون از خونه ادامه بدم که برای اون روزها هم برنامه ی خاصی دارم که شاید بعدا قشنگ براتون بازش کردم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Feb 2009 10:04:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=philsof&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>philsof</dc:creator>
<guid>http://philsof.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هویج یا دانای کل...مسئله این است</title>
<link>http://philsof.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>امروز توی تاکسی جز من دو تا خانم و طبیعتا یک راننده تاکسی(که جزء لاینفک تاکسی است و من تا حالا یک تاکسی در حال حرکت بدون راننده تاکسی ندیده ام و این در نوع خود عجیب است)نیز بودند.از همت داشتیم میومدیم(من و تاکسی و اون سه نفر) و بارون شدیدی میومد که خیابونا و ساختمونا و کوه ها و کلا همه چی خیلی قشنگ بود و من کله مو از پنجره کرده بودم بیرون و داشتم از زندگیم توی تاکسی لذت میبردم.راننده داشت از مضرات بستن کمربند ایمنی و اینکه در سال چقدر بستن کمربند کشته میده و اینکه تاحالا نبستن کمربند به کرات جونشو نجات داده حرف میزد.و از دو تا خانوم یکیشون داشت خاطره تعریف میکرد که کمربند جون فلان فامیلشو نجات داده و اون یکی به طور هم زمان با این یکی داشت به راننده میگفت که اگر  شدید تصادف کنی و کمربند نداشته باشی با مغز میری تو شیشه و مغزت متلاشی میشه و با آرنج میری تو شیشه و دستت خورد میشه و با صورت میری تو شیشه و چش و چالت کور میشه و دندونات خورد میشه میریزه تو دهنت.جدا حالم داشت بد میشد.در این اثنا ناگهان یک احساس هویجی خاصی بهم دست داد.وضع افتضاحی بود.مستاصل شده بودم.چند لحظه بعد یک حس دانای کلی بهم دست داد که خیلی عجیب بود و از اولی مسخره تر بود.البته یه جورایی قابل احترام بود...آره قابل احترام هم بود...هنوز نتونستم حس غالب رو شناسایی کنم.... </description>
<pubDate>Tue, 03 Feb 2009 16:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=philsof&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>philsof</dc:creator>
<guid>http://philsof.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
