_اگر من برخیزم،اگر تو برخیزی،اونوقت ما چی داریم؟
_موج مکزیکی؟
_نچ.
_دو نفر که با هم برخاسته اند؟
_نچ.
_دو نفر که با فاصله برخاسته اند؟
_نچ.
_یک کتک کاری حسابی؟
_نچ.
_یه DVD Collection فیلم وسترن؟
_نچ...
_چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه.
_شورش..
_هی هی خدای من!چطور ممکنه؟جواب چرتیه حدسهای خودمو ترجیح میدم...
_هوووم..بذار یه سوال دیگه ازت بپرسم..این نزدیکیا کافه پیدا میشه؟
_بستگی داره تعبیرت از کافه چی باشه.فک کنم با چند تا سوال دقیقا میتونم بفهمم چی مد نظرته...جایی که توش Albinoni و پیانوش حرف اولو بزنن؟
_دقیقا..Albinoni کیه؟
_بذار ببینم..تو یعنی نمیدونی این بابا کیه؟..نمیتونی حدس بزنی؟
_یه توریست؟
_نچ.
_یکی از نوادگان کنتس دوسگور؟
_نچ.
_یه کسی که ظهر ها سر ساعت 2 مغازه اش رو باز می کنه و سر ساعت 2.15 میبنده؟
_نزدیک شدی..یا بهتره بگم زدی به هدف..میدونی تو مغازه اش چیکار میکرده؟مردم اردک های سفالی براش میاوردن تا با مارکرهای گرافیکی رنگشون کنه.فقط اردک سفالی..مسخره ست نه؟
_اوه بالاخره هر آدمی برا خودش هنجارهایی داره..
_آره حق با توئه.
_اوهوم..فکر کنم همین طوره.
_آره رفیق..همینه..اوووه ه! اوووه ه!مغزم داره منفجر میشه!
_چی شد؟
_یه احمقی داره سمفونی 4 Carl Orff رو با یک ارکستر شامل 1000 تا جهود عوضی از ناف اورشلیم و با حدود 20 هزار نفر تماشاگر،زیر نور ماه،با یک تنفس یک ربعه برای این که تماشاچی ها بتونن یه سیگاری دود کنن،توی مغزم اجرا میکنه..او خدای من..او خدای من..این جوری نیگام نکن لعنتی!
_با منی؟
_نه با اون تماشاچی احمقی که داره به خاطر وضع بد سالن بهم چشم غره میره..یه پیشنهاد بهت میکنم رفیق..تو رو به مریم باکره..تو رو بانوی دو عالم..حداقل دو تا ساز رو بلد باش...حداقل دو تا..پیانو و ویلون ترکیب خوبی میشه...دیگه اینکه سلام منو به آگرافنا آلکساندرفنا..به گروشنکای عزیزم برسون..یه فرهنگ زبان آلمانی بهش بده..یدونشو تو خونه دارم،جدیدا یه باکس 200 تایی زیرپوش از یه مسابقه ی تلویزیونی برنده شدم گذاشتمش توی اون باکس زیرپوشا....بهش بگو اینو بذار جایی که جلو چشته(فرهنگ رو میگم نه زیرپوشارو ها)..بهش بگو هر وقت بهش نیگا کرد یاد من بیافته..بهش بگو...دیگه این که..وقتتو با چیزای مزخرف تلف نکن...با چیزای با ارزش تلف کن..با هنر تلف کن..با هنر زندگی کن..با هنر زندگیتو تلف کن...همیشه دنبال حقیقت باش و همیشه حقیقت رو بگو...البته خوب زیادی تو حقیقت زیاده روی کنی زیاد جالب نمیشه..آره اصلا جالب نمیشه..تا جایی که میبینی جا داره توش زیاده روی کن...آره..با قلبت تصمیم بگیر نه با عقلت..با احساست..به قول سرورمون و برادرمون هاریس والپل این جهان برای کسی که میاندیشد کمدیه و برا کسی که حس می کند تراژدی.. با این حساب گاهی اوقات محض خنده فک کن..زیاد راجع بهش بحث نمیکنم چون هنوز به نتیجه ای نرسیدم....دیگه اینکه..به شیوه ی خردمندان بیندش و به شیوه ی مردم سخن بگو..اگر نه رستگار نمیشی..بدبختانه رستگار نمیشی...نه..رستگار نمیشی عزیزم... گلکم...نمیشی...