تبليغاتX
نیکلای وسیه والودویچ ستاوروگین
مطالب این وبلاگ درباره ی دنیا و ما فیها میباشد.

_اگر من برخیزم،اگر تو برخیزی،اونوقت ما چی داریم؟
_موج مکزیکی؟
_نچ.
_دو نفر که با هم برخاسته اند؟
_نچ.
_دو نفر که با فاصله برخاسته اند؟
_نچ.
_یک کتک کاری حسابی؟
_نچ.
_یه DVD Collection فیلم وسترن؟
_نچ...
_چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه.
_شورش..
_هی هی خدای من!چطور ممکنه؟جواب چرتیه حدسهای خودمو ترجیح میدم...
_هوووم..بذار یه سوال دیگه ازت بپرسم..این نزدیکیا کافه پیدا میشه؟
_بستگی داره تعبیرت از کافه چی باشه.فک کنم با چند تا سوال دقیقا میتونم بفهمم چی مد نظرته...جایی که توش Albinoni و پیانوش حرف اولو بزنن؟
_دقیقا..Albinoni کیه؟
_بذار ببینم..تو یعنی نمیدونی این بابا کیه؟..نمیتونی حدس بزنی؟
_یه توریست؟
_نچ.
_یکی از نوادگان کنتس دوسگور؟
_نچ.
_یه کسی که ظهر ها سر ساعت 2 مغازه اش رو باز می کنه و سر ساعت 2.15 میبنده؟
_نزدیک شدی..یا بهتره بگم زدی به هدف..میدونی تو مغازه اش چیکار میکرده؟مردم اردک های سفالی براش میاوردن تا با مارکرهای گرافیکی رنگشون کنه.فقط اردک سفالی..مسخره ست نه؟
_اوه بالاخره هر آدمی برا خودش هنجارهایی داره..
_آره حق با توئه.
_اوهوم..فکر کنم همین طوره.
_آره رفیق..همینه..اوووه ه! اوووه ه!مغزم داره منفجر میشه!
_چی شد؟
_یه احمقی داره سمفونی 4 Carl Orff رو با یک ارکستر شامل 1000 تا جهود عوضی از ناف اورشلیم و با حدود 20 هزار نفر تماشاگر،زیر نور ماه،با یک تنفس یک ربعه برای این که تماشاچی ها بتونن یه سیگاری دود کنن،توی مغزم اجرا میکنه..او خدای من..او خدای من..این جوری نیگام نکن لعنتی!
_با منی؟
_نه با اون تماشاچی احمقی که داره به خاطر وضع بد سالن بهم چشم غره میره..یه پیشنهاد بهت میکنم رفیق..تو رو به مریم باکره..تو رو بانوی دو عالم..حداقل دو تا ساز رو بلد باش...حداقل دو تا..پیانو و ویلون ترکیب خوبی میشه...دیگه اینکه سلام منو به آگرافنا آلکساندرفنا..به گروشنکای عزیزم برسون..یه فرهنگ زبان آلمانی بهش بده..یدونشو تو خونه دارم،جدیدا یه باکس 200 تایی زیرپوش از یه مسابقه ی تلویزیونی برنده شدم گذاشتمش توی اون باکس زیرپوشا....بهش بگو اینو بذار جایی که جلو چشته(فرهنگ رو میگم نه زیرپوشارو ها)..بهش بگو هر وقت بهش نیگا کرد یاد من بیافته..بهش بگو...دیگه این که..وقتتو با چیزای مزخرف تلف نکن...با چیزای با ارزش تلف کن..با هنر تلف کن..با هنر زندگی کن..با هنر زندگیتو تلف کن...همیشه دنبال حقیقت باش و همیشه حقیقت رو بگو...البته خوب زیادی تو حقیقت زیاده روی کنی زیاد جالب نمیشه..آره اصلا جالب نمیشه..تا جایی که میبینی جا داره توش زیاده روی کن...آره..با قلبت تصمیم بگیر نه با عقلت..با احساست..به قول سرورمون و برادرمون هاریس والپل این جهان برای کسی که میاندیشد کمدیه و برا کسی که حس می کند تراژدی.. با این حساب گاهی اوقات محض خنده فک کن..زیاد راجع بهش بحث نمیکنم چون هنوز به نتیجه ای نرسیدم....دیگه اینکه..به شیوه ی خردمندان بیندش و به شیوه ی مردم سخن بگو..اگر نه رستگار نمیشی..بدبختانه رستگار نمیشی...نه..رستگار نمیشی عزیزم... گلکم...نمیشی...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 12:24  توسط نیکلای وسیه والودویچ ستاوروگین | 

اپیزود اول:La Valse Damelie

یک رودخونه،یک پیاده رو کنارش و یک سری چیزهای دیگه کنار پیاده رو.
سیگاری گوشه ی لب،سر با زاویه ی 30 درجه نسبت به جهت راستای حرکت،دستها در جیب بارانی.
یه بابایی داره آکاردئون میزنه.صداش می کنم.Amelie بلدی بزنی رفیق؟
راهشو می کشه میره.نفهم.راهمو می کشم میرم.نفهم.

اپیزود دوم:نوستالژیا

همون رودخونه،همون پیاده رو کنارش و همون یک سری چیزهای دیگه کنار پیاده رو.
یه برگ جلومو می گیره:بچه که بودی چه کارتونی رو دوست داشتی؟
سیگارمو تف می کنم،بارونیمو میکنم،کفشمو پرت میکنم توی رودخونه،سرمو بالا می گیرم،موهامو کوتاه می کنم،جواب میدم:چند تا میتونم بگم؟
: 3 تا.
جواب میدم:ولی یکی می گم.حرف نباشه.می تونم  سه تا بگم و یا حتی بیشتر ولی فقط یکی میخوام بگم.

اپیزود سوم:شاعران رستگار نمی شوند

همون رودخونه،همون پیاده رو کنارش و همچنان همون یک سری چیزای دیگه کنار پیاده رو.
قدم می زنم...برگها را زیر پایم خرد می کنم و از صدای قرچ قرچشان لذت می برم،برای کودکی که در آغوش مادرش آرمیده شکلک های دیوانه وار درمی آورم.یه تف توی رودخونه میندازم،با لبانم آهنگ میزنم...
خدا دو جارو آفرید،کسائی که بلدن زندگی کنن رو فرستاده این جا و کسائی که بلد نیستن زندگی کنن رو فرستاده یه جای دیگه.فک کنم خدا راجع به من یه کم زود قضاوت کرده.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 19:34  توسط نیکلای وسیه والودویچ ستاوروگین | 

با احترام فراوان،تقدیم به فیودور میخایلوویچ،باتری ماشین ،ماشین ریش تراش و 5 فرانکی که دیگر در بین ما نیستند.

برگی دیگراز نوشته های مکشوف فردریک بارباروسا به تاریخ 12 ماه دوم سال 1693 میلادی،اورشلیم.

مشغول جمع آوری لاشه ی ماشین ریش تراشم بودم که روح فیودور میخایلوویچ بر من فرود آمد و بدون مقدمه نعره برآورد:
عده ی کدام یک بیش تر است،زندگان یا مردگان؟کدام قوی تر است،مرگ یا زندگی؟کدام بیش تر است،خاک یا دریا؟کدام یک اول بوده،شب یا روز؟کدام طرف بهتر است،چپ یا راست؟کدام یک حقیقت زندگی انسان است؟(این یکی بخش دوم ندارد.)
چشمانم را به افق های دوردست دوختم و پاسخ دادم:
مردگان بیش ترند اما دیگر نمی شود آنها را به شمار آورد.پس آنها که می بینیم بیش ترند از کسانی که نمی بینیم.زندگی،چون وقتی خورشید طلوع می کند پرتوهای تابنده و باشکوه دارد و وقتی غروب می کند ضعیف تر به نظر می رسد.خاک،چون دریا روی بستری از خاک قرار گرفته است.شب،هر چیزی که متولد شده در تاریکی زاهدان شکل گرفته و بعد پا به روشنایی گذاشته.(جواب سوال مطرح شده در پست قبل)راست،در واقع خورشید از راست طلوع می کند و مدارش را در آسمان به طرف چپ دنبال می کند، و زن اولین بار طفل اش را با سینه ی راست شیر می دهد.
و حقیقت زندگی انسان،چیزی جز حادثه فیودور میخایلوویچ؟که موجب رنجش است،زیرا فرورفتن در سرخوشی ناشی از رخدادهای نیک مجال مرهون حادثه دانستن آنان را به ما نمی دهد در حالی که هنگامی که پیشامدهای ناگوار رخ می دهند زنجیری از فلان ها سوار می کنیم تا به بهمان برسیم و تنها بخت خود را در مقابل خود بی دفاع می یابیم.آری...چنین است فیودور میخایلوویچ...

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 16:50  توسط نیکلای وسیه والودویچ ستاوروگین |