تبليغاتX
نیکلای وسیه والودویچ ستاوروگین
مطالب این وبلاگ درباره ی دنیا و ما فیها میباشد.

نوشته های شاه کبیر فردریک بارباروسا امپراطور فقید امپراطوری مقدس روم به تاریخ 23 ژوئن سال 1989 میلادی رو از آب انبارهای قسطنطنیه پیدا کردم.خوندنش خالی از لطف نیست.شاید این سوال براتون پیش بیاد که 20 سال پیش مگه موبایل و mp3 بوده..خوب آره بوده.ولی اینکه امپراطور فقید روم مگه 20 سال پیش بوده یه کم سوال اساسی تریه ولی اونم خوب لابد بوده به من و شما چه.
میدونید..شما توی خواب چیزایی بدست میارید که توی بیداری به هیچ وجه فکرشو نمی کنید.با خوابیدن شما به دنیای مرموز و خارق العاده ای وارد می شید و میتونید هر آنچه که در بیداری دست نیافتنی میدانید و میابید رو در خواب لمس کنید.می خواهید تاریخ تکرار بشه؟بخوابید.می خواهید به هر آنچه که دوست دارید دست یابید؟بخوابید.توی زندگی من خواب حرف اولو میزنه.نه فقط به عنوان یه استراحت.به عنوان یه کار.به عنوان یه مشغله.
این مقدمه رو گفتم که کسی اهمیت خوابیدن رو در زندگی نادیده نگیره.من یه زندگی جالب برای خودم دست و پا کرده ام.هرچند احساس می کنم زیاد به مذاق اطرافیانم خوش نمیاد.داشتم از زندگیم براتون می گفتم.از شب شروع کنم یا از روز؟یه جورایی مثل قضیه ی مرغ و تخم مرغ میمونه که اول کدوم بود.البته شایدم نباشه.من سعی میکنم همیشه خلاف انتظارات و عقاید خودم رو ناممکن ندونم.ولی از شب شروع میکنم.این جوری بهتره.شبها ساعت 9.30 تا 10 توی تختخوابم لم میدم چراغارو خاموش می کنم درو می بندم و با موبایلم آهنگ گوش می کنم.آهنگ مورد علاقه من یه آهنگ بیخودیه به نام awaking the centuries که چند تا خل و چل یکسره توش هوار میکشن.ساعت 10 تا 10.30 با mp3 آهنگ گوش میکنم.بعدش میرم پای تلویزیون ببینم فوتبالی چیزی داره یا نه اگه داشت که یه ربعشو نیگا میکنم بعد خاموش می کنم اگه نداشت چندان فرقی نداره یه ربع هی از کانال 1 میرم تا آخر و بالعکس.بعد یکم به طرز مشکوکی دور و بر یخچال و دیگر منابع نگه داری مواد غذایی پرسه میزنم ولی چیزی نمیخورم.مثلا فقط 40 50بار همینجوری در یخچالو باز و بسته می کنم.الان حول و حوش11 است.از 11 تا 11.30 تو تختخوابم دراز میکشم و در و دیوارو نیگا می کنم.ساعت 11.30 دیگه رسما می خوابم.ساعت 8.30 چشامو باز میکنم.ساعت 9 دوباره چشامو می بندم.ساعت 9.30 کاملا بیدارم ولی چشام بستن.یه نوع تظاهر به خواب که اغلب با اعتراض شدید اطرافیانم روبرو میشه.ساعت10 تصمیم میگیرم از تختخواب بیام بیرون.ساعت 10.30 پشیمون میشم.ساعت 10.45 رسما از تختخوابم بیرون می خزم و اعلام بیداری میکنم.از این جا به بعد چون قسمت اصلی ماجرا تموم شده سریع تر میریم جلو.تا ناهار یه کم کار مثبت انجام میدم.(این تیکه رو به تخیلتون ارجاع میدم و بستگی به این داره که چه تصوری از شخصیت حقیقی و حقوقی من دارید)بعد ناهار به زندگیم ادامه میدم تا ساعت 9.30 شب که خاطره ام رو از اونجا شروع کردم.نمیخوام خیلی وارد جزئیات زندگی شخصی خودم بشم ولی به دستشویی به چشم یک تفریح سالم و ارزان در مواقعی که حوصلت سر میره و نیاز به یه جای دنج و آروم(جز تختخواب) داری نیگا می کنم.البته یاد آور می شم که در بعضی روزها مجبورم زندگیمو توی بیرون از خونه ادامه بدم که برای اون روزها هم برنامه ی خاصی دارم که شاید بعدا قشنگ براتون بازش کردم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 13:34  توسط نیکلای وسیه والودویچ ستاوروگین | 
امروز توی تاکسی جز من دو تا خانم و طبیعتا یک راننده تاکسی(که جزء لاینفک تاکسی است و من تا حالا یک تاکسی در حال حرکت بدون راننده تاکسی ندیده ام و این در نوع خود عجیب است)نیز بودند.از همت داشتیم میومدیم(من و تاکسی و اون سه نفر) و بارون شدیدی میومد که خیابونا و ساختمونا و کوه ها و کلا همه چی خیلی قشنگ بود و من کله مو از پنجره کرده بودم بیرون و داشتم از زندگیم توی تاکسی لذت میبردم.راننده داشت از مضرات بستن کمربند ایمنی و اینکه در سال چقدر بستن کمربند کشته میده و اینکه تاحالا نبستن کمربند به کرات جونشو نجات داده حرف میزد.و از دو تا خانوم یکیشون داشت خاطره تعریف میکرد که کمربند جون فلان فامیلشو نجات داده و اون یکی به طور هم زمان با این یکی داشت به راننده میگفت که اگر  شدید تصادف کنی و کمربند نداشته باشی با مغز میری تو شیشه و مغزت متلاشی میشه و با آرنج میری تو شیشه و دستت خورد میشه و با صورت میری تو شیشه و چش و چالت کور میشه و دندونات خورد میشه میریزه تو دهنت.جدا حالم داشت بد میشد.در این اثنا ناگهان یک احساس هویجی خاصی بهم دست داد.وضع افتضاحی بود.مستاصل شده بودم.چند لحظه بعد یک حس دانای کلی بهم دست داد که خیلی عجیب بود و از اولی مسخره تر بود.البته یه جورایی قابل احترام بود...آره قابل احترام هم بود...هنوز نتونستم حس غالب رو شناسایی کنم....
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 19:45  توسط نیکلای وسیه والودویچ ستاوروگین | 
جان می بخشم

به زندگی جان می بخشم

و به زندگی رنگ می بخشم...

زیبایی را می پرستم

و معصومیت را

و صداقت را

و عشق را

و زیبایی را دیوانه وار می پرستم

و هنر را

که نمود زیبایی در زندگی است...

زیبایی پروردگار من است...حقیقت زندگی من است...

و به راستی تاریکی چیست؟

تاریکی را نمی شناسم

که نور را نمی بینم...

چشم ها را باید شست

جور دیگر باید دید

زیبایی اندوه است

هنر اندوه است...

و به راستی کریستین بوبن و امثالهم موجودات شاد و احمقی هستند

و یه یارو دیگه م بود که اسمش یادم نیست

که در بخش امثالهم جای میگیرد

و روی جلد کتابش یک نقاشی از ونگوگ بود(با رنگهایی زنده که از ویژگیهای آثار ونگوگ هستند)

بگذریم...حاشیه نرویم...

با تمام این حرفها

زیبایی پروردگار من است...حقیقت زندگی من است!


و اگر پروژه های پایان ترمی وجود نداشت یقینا زندگی دوست داشتنی تر و زیباتر میشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 19:31  توسط نیکلای وسیه والودویچ ستاوروگین |