![]() |
![]() |
|
| مطالب این وبلاگ درباره ی دنیا و ما فیها میباشد. |
|
نوشته های شاه کبیر فردریک بارباروسا امپراطور فقید امپراطوری مقدس روم به تاریخ 23 ژوئن سال 1989 میلادی رو از آب انبارهای قسطنطنیه پیدا کردم.خوندنش خالی از لطف نیست.شاید این سوال براتون پیش بیاد که 20 سال پیش مگه موبایل و mp3 بوده..خوب آره بوده.ولی اینکه امپراطور فقید روم مگه 20 سال پیش بوده یه کم سوال اساسی تریه ولی اونم خوب لابد بوده به من و شما چه. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 13:34 توسط نیکلای وسیه والودویچ ستاوروگین |
|
|
امروز توی تاکسی جز من دو تا خانم و طبیعتا یک راننده تاکسی(که جزء لاینفک تاکسی است و من تا حالا یک تاکسی در حال حرکت بدون راننده تاکسی ندیده ام و این در نوع خود عجیب است)نیز بودند.از همت داشتیم میومدیم(من و تاکسی و اون سه نفر) و بارون شدیدی میومد که خیابونا و ساختمونا و کوه ها و کلا همه چی خیلی قشنگ بود و من کله مو از پنجره کرده بودم بیرون و داشتم از زندگیم توی تاکسی لذت میبردم.راننده داشت از مضرات بستن کمربند ایمنی و اینکه در سال چقدر بستن کمربند کشته میده و اینکه تاحالا نبستن کمربند به کرات جونشو نجات داده حرف میزد.و از دو تا خانوم یکیشون داشت خاطره تعریف میکرد که کمربند جون فلان فامیلشو نجات داده و اون یکی به طور هم زمان با این یکی داشت به راننده میگفت که اگر شدید تصادف کنی و کمربند نداشته باشی با مغز میری تو شیشه و مغزت متلاشی میشه و با آرنج میری تو شیشه و دستت خورد میشه و با صورت میری تو شیشه و چش و چالت کور میشه و دندونات خورد میشه میریزه تو دهنت.جدا حالم داشت بد میشد.در این اثنا ناگهان یک احساس هویجی خاصی بهم دست داد.وضع افتضاحی بود.مستاصل شده بودم.چند لحظه بعد یک حس دانای کلی بهم دست داد که خیلی عجیب بود و از اولی مسخره تر بود.البته یه جورایی قابل احترام بود...آره قابل احترام هم بود...هنوز نتونستم حس غالب رو شناسایی کنم....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 19:45 توسط نیکلای وسیه والودویچ ستاوروگین |
|
|
جان می بخشم
به زندگی جان می بخشم و به زندگی رنگ می بخشم... زیبایی را می پرستم و معصومیت را و صداقت را و عشق را و زیبایی را دیوانه وار می پرستم و هنر را که نمود زیبایی در زندگی است... زیبایی پروردگار من است...حقیقت زندگی من است... و به راستی تاریکی چیست؟ تاریکی را نمی شناسم که نور را نمی بینم... چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید زیبایی اندوه است هنر اندوه است... و به راستی کریستین بوبن و امثالهم موجودات شاد و احمقی هستند و یه یارو دیگه م بود که اسمش یادم نیست که در بخش امثالهم جای میگیرد و روی جلد کتابش یک نقاشی از ونگوگ بود(با رنگهایی زنده که از ویژگیهای آثار ونگوگ هستند) بگذریم...حاشیه نرویم... با تمام این حرفها زیبایی پروردگار من است...حقیقت زندگی من است!
و اگر پروژه های پایان ترمی وجود نداشت یقینا زندگی دوست داشتنی تر و زیباتر میشد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 19:31 توسط نیکلای وسیه والودویچ ستاوروگین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
وبلاگ من فوق العاده ست.جدی میگم.الان به این نتیجه رسیدم.اگه چیزی نمیفهمین مشکل از خودتونه.
|
| پیوندهای روزانه |
|
my goodreads آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|