![]() |
![]() |
|
| مطالب این وبلاگ درباره ی دنیا و ما فیها میباشد. |
|
زوزه کشید یه بار دو بار. زوزه کشید یه بار دو بار. دو بار سه بار.سه بار دو بار. وقتی شما دارید یک اثر هنری خلق میکنید دقیقا نمیفهمید دارید چیکار میکنید.سعی کنید باور کنید.اما وقتی اثرتون خلق شد اونوقت میفهمید چیکار کردید.برای مثال.دیروز یه بابایی دیدم بهم گفت…. همین.همینو گفت بعد اون شعر رو که بالا بود به ذهنم رسید. بذارید یه چیزی رو براتون روشن کنم.مغز شما مث یه سرسره میمونه که یه چیزایی ازش سر میخوره میاد پایین..مهم اینه که شما….فقط باید جوری برنامه ریزی کنید که جای درستی بیفته. میدونید… من دغدغه های مهمی توی زندگیم دارم و معیار های زیادی دارم.من یه لیوان آبخوری دارم.من خیلی چیزا دارم. دیروز یه بابایی(بابای نوعی) برگشت (شایدم اول راهنما زد بعد دور زد بیشتر ادامه نمیدم چون هنوز گواهینامه ندارم.)میگفتم…بهم گفت ببین رفیق ما توی شناخت معیارهامون دچار مشکل شدیم… تا حدودی باهاش موافق بودم.تا حدودی نه.زندگی یعنی همین رفقا..تا حدودی آره تا حدودی نه. من یه کاتولیک معتقدم.یه کاتولیک به شدت معتقد.میدونید وقتی فهمید واکنشش چی بود.خوب گمون کنم فقط نیگام کرد.بالاخره وقتی این رفتار باهام میشه باید یه کاری میکردم.باید یه جوری میزدم بیرون.مثلا بهش گفتم میخوام برم پرورش آدم کوچولو راه بیاندازم.پول خوبی توشه…آره رفقا….پول تو این کاراس….کاراکاس(پایتخت پرو) میدونید چند خط پیش چرا گفتم گمونم…چون یقینی وجود نداره…من چشمامو باور ندارم..من گوشهامو باور ندارم…من یقینو باور ندارم…من سکون رو باور ندارم..من آرامش رو باور ندارم.. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 19:35 توسط نیکلای وسیه والودویچ ستاوروگین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
وبلاگ من فوق العاده ست.جدی میگم.الان به این نتیجه رسیدم.اگه چیزی نمیفهمین مشکل از خودتونه.
|
| پیوندهای روزانه |
|
my goodreads آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|