![]() |
![]() |
|
| مطالب این وبلاگ درباره ی دنیا و ما فیها میباشد. |
|
راستشو بخواین قرار نبود من به دنیا بیام...برای بچه ای که قرار بود به دنیا فرستاده بشه در لحظات آخر یک مسافرت کاری پیش اومد و قرار شد بجاش من یه دنیا بیام..موقع به دنیا امدن پای چپم توی دنده های مامانم گیر کرد و دکترا با هزار بدبختی بالاخره از شکم مامانم درم آوردن.موقع انتقال به بخش از دست پرستارافتادم زمین و تمام موهام ریخت و تا آخر عمر در حسرت یک تار مو موندم.وقتی 3 سال داشتم به دلیل یک اختلال ژنتیکی ناگهان 15 ساله شدم.موقعی که 17 سالم بود فکر میکردم 27 سالمه و وقتی فهمیدم 17 سالمه دچار یاس فلسفی شدم و از خانه گریختم اما در نهایت فهمیدم که نه بابا واقعا 27 سالمه اما دیگر راه بازگشتی از یاس فلسفی که دچارش شده بودم نبود و به ناچار فیلسوف شدم.اما بعد از چندی نظرم تغییر کرد و تصمیم گرفتم کار خاصی نکنم.در این مقطع از زندگی دچار یک یاس فلسفی شدید شدم که این یاس منجر به تصمیمم مبنی بر خودکشی شد.خلاصه این که خودمو از طبقه ی دهم یک برج به پایین پرت کردم که سر طبقه ی پنجم که رسیدم ناگهان احساس کردم زندگی را دوست دارم و از خودکشی کردن پشیمان شدم اما دیگر راه فراری نبود و راست راستی مردم.وقتی مردم مرگ اومد پیشم گفت هفت تا طبقه بری بالا میرسی به خدا که تکلیفت معین بشه..خلاصه اینکه بله..الان من باید حدودای طبقه ی سوم باشم..یا شاید چهارم .. نکنه اصلا کل مسیرو اشتباه اومدم؟آخه اینجام نه کسی است که أدرسو ازش بپرسم نه تابلویی نه هیچی...بدشانسی هم حدی داره ها... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم آبان 1385ساعت 21:2 توسط نیکلای وسیه والودویچ ستاوروگین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
وبلاگ من فوق العاده ست.جدی میگم.الان به این نتیجه رسیدم.اگه چیزی نمیفهمین مشکل از خودتونه.
|
| پیوندهای روزانه |
|
my goodreads آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|