تبليغاتX
نیکلای وسیه والودویچ ستاوروگین
مطالب این وبلاگ درباره ی دنیا و ما فیها میباشد.

من فرانسوا یونک پسر فرانسوا در حال نگارش وصیت نامه ی خویش می باشم و پس از اتمام این وصیت نامه قصد دارم خودکشی کنم.بعد از ۴۰ سال زندگی هنوز ماهیت زندگی را متوجه نشده ام.من طی یک تحقیق فلسفی مهم به این نتیجه رسیدم که خودکشی افراد دو علت دارد:یا دلیل فلسفی دارد یا دلیل فلسفی ندارد.خودکشی من دلیل فلسفی دارد.من در زندگی بیش تر از آنکه خوشی را تجربه کرده باشم بدشانسی آورده ام.یکی از بزرگ ترین بدشانسی های زندگیم این بود که سر گفتن پیوند زناشویی در کلیسا باد دادم و مارگارت ترجیح داد به نامزد بودن با من اکتفا کند.در این جا تصمیم دارم بزرگ ترین نظریه ی فلسفی خودم را بیان کنم.مدینه ی افضله نامی است که برای نظریه ام برگزیده ام و این نظریه نظریه ای است فراگیر در ابعاد فلسفی،اجتماعی،فرهنگی و...و نظریه ای است در اصلاح جامعه و مطمئن هستم که دنیا را ۸/۹ ریشتر تکان خواهد داد.ابتدا افراد جامعه را به سه دسته تقسیم می کنم:طراحان قوانین که طبعا فیلسوفان باید قوانین را طراحی کنند.فیلسوفان در اجرای قوانین و نظارت بر آنها هیچ دخالتی نباید داشته باشند بلکه تنها وظیفه ی خطیر طراحی قوانین را بر عهده دارند.مجریان قوانین(حاکمان) که دیوانگان باید این سمت را بر عهده گیرند و برای این انتخاب دلیلی قانع کننده دارم.آن وقت دیگر مردم نمیتوانند بگویند این حاکمان ما مانند دیوانگان رفتار می کنند چون حاکمانشان به خودی خود دیوانه اند و از این رو هیچ ایرادی برآنها وارد نیست و این همان نقطه عطف نظریه مدینه افضله است.و اما دسته ی سوم مردم (کسانی که قوانین رویشان اجرا میشود) می باشند که همه ی افراد جامعه جز دیوانگان و فیلسوفان جزو این دسته هستند.پس هر کسی که می خواد به جایی برسد یا باید دیوانه باشد یا فیلسوف.اما درمورد دین و مکتب مردم پیشنهاد می کنم مردم تمامی مکاتب و ادیان و نظریه ها را یکجا با هم قبول داشته باشند تا هیچ اختلاف نظری پیش نیاید زیرا اختلاف نظر سرچشمه ی قتل و جنگ است...

من حال شما را ای جامعه ی بشری درک میکنم که اکنون در حال خواندن این وصیت نامه بسی شگفت زده شده اید و دهانتان در حد ماکزیمم باز است...

این بود نظریه ی مدینه ی افضله ی من که خواسته ام از شما ای جامعه ی بشری این است که این نظریه را در تمامی کشورها و زمین و در مراحل بعدی در تمامی کهکشان ها به اجرا برسانید.

اما کمی به وضعیت اموالم  می پردازم..از این دنیا دو چیز بیشتر ندارم:مادرم و مارگارت.

مارگارت را به مادرم بدهید و با مادرم نیز مدرسه بسازید.

اکنون هنگام خودکشی من است..بدرود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 12:44  توسط نیکلای وسیه والودویچ ستاوروگین | 
فرانسوا یونک فیلسوف نامی قرن بیستم در سال ۱۹۴۲ خودکشی کرد اما خودکشی وی ،نمیشود گفت کاملا ناموفق ،بلکه تقریبا ناموفق شد.او خودش را از طبقه ی بیستم ساختمانی به پایین انداخت که به دلیل اشباهات محاسباتی رو گردن یک پیرزن در حال عبور فرود آمد و وی در کجا کشته شد.اما فرانسوا یونک نیز به علت برخورد عصای پیرزن با سرش روانه ی بیمارستان شد.در بیمارستان همه ی نزدیکانش دورش جمع بودند و وی در تلاش برای انتخاب آخرین جمله ی زندگی خویش بود:آّه خدایا منو ببخش! نه...نه.. یادم نبود..من که به خدا اعتقاد ندارم..خوب آخرین جمله ی زندگی من باید تاثیر گذار باشد..مثل و بله دوستان من هم اکنون دارم میمیرم...نه..خوب طبیعتا در این لحظه هیچ کسی انتظار دیگه ای از من جز مردن نداره...بهتره آخرین جمله ی یک فیلسوف فلسفی باشه..مثلا دوستان بیاد داشته باشید که مردن آغازی برای زندگی نیست بلکه ماهیت مردن به کلی فرق میکنه...نه نشد...این زیاد تاثیر گذار نیست.شاید آقا ما که رفتیم بهتر باشه..اصلا بهتره مستقیما با خانواده ام صحبت کنم..مثلا اینو بگم:مادر سعی کن از من بیشتر زندگی کنی..یا مارگارت دیگه هیچ وقت موهات رو مش نکن..اصلا بهت نمیاد قهوه ای روشن برای تو عالی میشه... یا شاید این بهتر باشه:هی مارگارت این آلفرد آدم آشغالیه طرفش نرو...اوه خدا پس چی بگم..ای وای..ای وای..چم شد..پرستار!اوهووووی پقستار!دگتر!داهم میمیوم!نمیتونم نهفس بکشو!آآآآآآی..من هنوز آخوین کلمه ی زندگیهمو انتخام نکردم!من الان نهاید بویرم...عهوضیا نزارین بمیوم!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 16:14  توسط نیکلای وسیه والودویچ ستاوروگین |