![]() |
![]() |
|
| مطالب این وبلاگ درباره ی دنیا و ما فیها میباشد. |
|
اول از همه خوشحالی زایدالوصف خودم رو از غیبت علی دایی این ستاره ی ، جاودان در تیم ملی در بازی دیروز اعلام میکنم.دوما حالا استثنائا ایندفعه رو خودکشی نمیکنم.ایشالله دفعه بعد.
همش تقصیر این برانکو بیشعوره.(البته علاوه بر علی دایی)اگه مکزیکو می بردیم یا حداقل مساوی میکردیم شانس داشتیم.البته همه میدونیم با وجود علی دایی توی زمین هیچ شانسی نمیشه برای تیم قائل شد. دیروز خوب بازی کردن..خوشبختانه ناجور نباختیم.اگه علی دایی اون اشتباهات فاحش رو روی نیمکت ذخیره ها مرتکب نمیشد شانس مساوی داشتیم.در کل اگه بخایم ریشه یابی کنیم مقصر اصلی احمدی نژاده.با این رئیس سازمان تربیت بدنیش.هر قسمت از صورتش به یه قومی رفته. ار ایران که بگذریم شرط می بندم یا پرتغال قهرمان میشه یا آرژانتین.با این که قلبا دوست دارم پرتغال قهرمان بشه.یکدفعه نکنه فکر کنید کم آوردم نظرمو عوض کردم ها..نه جونم اصلا اینجوری نیست.همین جا رسما قسم میخورم اگه یکی از دو تیم پرتغال یا آرژانتین قهرمان نشد خودمو میکشم.ایندفعه هیچ شوخی در کار نیست. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 16:22 توسط نیکلای وسیه والودویچ ستاوروگین |
|
|
همین جا رسما قسم میخورم اگه علی دایی و میرزاپور مقابل پرتغال بازی کنند خودمو میکشم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 13:3 توسط نیکلای وسیه والودویچ ستاوروگین |
|
|
ماجرا یک روز سر یک چار راه وسط انبوه مردمی که می آمدند و می رفتند اتفاق افتاد.از حرکت ایستادم و پلکی زدم.ناگهان هیچ چیز نفهمیدم.هیچ چیز هیچ چیز.دلیل حضور اشیاء و آدم ها را نمی فهمیدم و همه چیز کاملا پوچ و بی معنا شده بود.خندیدم.
چه چیز غریبی یافته بودم که پیش تر متوجه آن نشده بودم،تا آن وقت همه چیز را به سادگی پذیرفته بودم..چراغهای راهنما،ماشینها،پوسترها،یونیفرم ها،میدانها،،چیزها از این جهان پرت افتاده بودند.جوری که انگار چیزهایی ضروری بوده باشند،انگار زنجیره ای از علت و معلولها آنها را گردهم آورده باشد.بعد،خنده روی لبم خشکید.شرمنده و خجالت زده شدم.دستم را بالا بردم تا توجه مردم را به خودم جلب کنم.داد زدم: یه لحظه وایسین.یه اشتباهی شده.همه چی ناجوره،کارامون بی خود و بی معنیه.این وضعش نیست.این اوضاع کی تموم میشه؟ مردم دورم جمع شدند و با کنجکاوی وراندازم کردند.همین طور که در میانشان ایستاده بودم و دست هایم را بالا پایین می بردم،یک دفعه از تشریح عقیده ام،از این که آنها را در بارقه ی کشفی که به ناگاه روشنم کرده بود شریک کنم،مایوس شدم و هیچ نگفتم.هیچ چیز نگفتم.چون لحظه ای که دستم را بلند کردم و دهانم را بازکردم،انگار که کشف عظیم ام را قورت داده باشم،کلمات همین طور بی حساب و کشککی از دهانم خارج شدند.مردم پرسیدند: خب،یعنی که چه؟همه چی سرجاشه.همون جور که باید باشه.هر چیزی نتیجه ی چیز دیگریه.همه چی با چیزای دیگه جوره.ما که چیز بی خود و اشتباهی نمی بینیم. آنجا ایستادم.گیج و مبهوت دیدم انگار ناگهان همه چیز دوباره سرجایش نشسته و معمولی به نظر می آید..چراغهای راهنما،میدان ها،یونیفرم ها،برجها،خطوط تراموا،گداها،جماعت مردم..اما این هم آرامم نکرد،بلکه بیشتر عذابم داد.گفتم:متاسفم.شاید من اشتباه کردم.خب،اینطور به نظرم آمد..اما درسته الان همه چی درسته.متاسفم... و از بین نگاههای غضب آلودشان بیرون زدم و خلاص شدم.باز،حتی حالا هم،هر وقت(بیش تر که اینطور است)می فهمم که چیزی را درک نمیکنم،در می یابم که باید فهم دیگری را که به سادگی به دست می آید و از دست میرود،دست و پا کنم. ایتالو کالوینو |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 21:53 توسط نیکلای وسیه والودویچ ستاوروگین |
|
|
۵ ژوئن ۱۹۴۲
با مغزی پر از افکار فلسفی ساعت ۷ صبح از خواب برخواستم.آخه چرا من باید ساعت ۷ از خواب بیدار بشم؟این کار یک باید نیست؟و آیا این جبر را در این دنیا تایید نمیکند؟ ۱۲ ژوئن ۱۹۴۲ داشتم با نامزدم مارگارت قدم میزدم و افکار و عقایدم رو براش توضیح میدادم:مارگارت!دلبندم!تا حالا فکرکردی چرا خوک نیستی؟با این که هوش تو شدیدا مستعد بودنت در زمینه ی خوک شدن رو تایید میکنه و همین طور تا حدودی قیافت،چرا خوک نیستی؟ نمیدونم چرا مارگارت بعد از سخنرانی عالی فلسفی ام روابطش با من رو به هم زد.این انسانهای کوته فکر کی میخوان از خواب غفلت بیدار شن؟ ۲۳ ژوئن ۱۹۴۲ امروز برای اینکه به جهانیان ثابت کنم مادیات هیچ ارزشی برام نداره و من توی این دنیای پوچ هیچ دغدغه ای ندارم با شورت رفتم توی خیابون. ۲۴ ژوئن ۱۹۴۲ الان توی تیمارستانم.حالم از این آدمهای سطحی نگر به هم میخوره.توی این دنیای پوچ چه اهمیتی داره با چه وضعی بری توی خیابون؟ ۲۵ ژوئن ۱۹۴۲ من این جا توی تیمارستان یک دوست شدیدا فیلسوف به نام گریگوری دارم.گریگوری هم دقیقا مثل من فکر میکند.امروز داشتیم سر میز شام راجع به وجود قوه ی تفکر در سوسیس دودی صحبت میکردیم که گریگوری نقشه ی هوشمندانش رو در مورد فرار از تیمارستان باهام در میون گذاشت:گوش کن فرانسوا!راس ساعت ۵ بعد از ظهر من میروم پیش نگهبان و با بحثهای عمیق فلسفی سرگرمش میکنم،اونوقت تو با علامت من میدوی میای میزنی توی دماغش و با هم در میریم..چطوره؟ ۲۶ ژوئن ۱۹۴۲ امروز نقشه ی گریگوری رو عملی کردیم.منتظر علامت گریگوری برای حمله به نگهبان بودم.با دادن علامت با شوق و ذوق مضاعف خودم وحشیانه به دماغ نگهبان کوبیدم و رفتم بیرون در تیمارستان منتظر گریگوری.نیومد.یه نگاهی توی محوطه تیمارستان انداختم و گریگوری رو دیدم که دارن با برانکارد به درمانگاه میبرنش.با تعجب و سردرگمی زایدالوصفی از تیمارستان دور شدم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 15:13 توسط نیکلای وسیه والودویچ ستاوروگین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
وبلاگ من فوق العاده ست.جدی میگم.الان به این نتیجه رسیدم.اگه چیزی نمیفهمین مشکل از خودتونه.
|
| پیوندهای روزانه |
|
my goodreads آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|