![]() |
![]() |
|
| مطالب این وبلاگ درباره ی دنیا و ما فیها میباشد. |
یکی نیست بیاد تکلیف منو با این ترس معلوم کنه؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 21:33 توسط نیکلای وسیه والودویچ ستاوروگین |
|
|
این مطلبو حدود ۳ سال پیش نوشتم..
آقای عجیب و غریب از صبح تا شب با آب سروکار داشت.یعنی یا به صورتش آب می پاشید یا مدام آب میخورد.اما شبی آنقدر آب خورد تا این که یک عدس که روز گذشته آن را قورت داده بود در شکمش جوانه زد و از سوراخ دماغ و دهانش بیرون زد.آقای عجیب و غریب بعد از این حادثه تصمیم گرفت تا چند روز به آب نگاه نکند تا این گیاه لعنتی خشک شود و دماغش از خارش و قلقلک خلاص شود.بعد از سه روز علاوه بر خشک شدن گیاه عدس صورت آقای عجیب و غریب مانند کویر تکه تکه شد! از آن روز به بعد به آقای عجیب و غریب می گفتند آقای بایر! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 18:22 توسط نیکلای وسیه والودویچ ستاوروگین |
|
|
در بسترم دراز کشیده بودم و منتظر خواب بودم که بیاید و مرا با خودش ببرد.به سقف خیره مانده بودم و همچنان انتظار می کشیدم.سرانجام از خیره شدن به سقف خسته شدم و به دیوار خیره شدم.به نظر من این امر نقش مهمی در شورش سرف های روسی بر ضد الکساندر دوم تزار روسیه داشت.از خیره شدن به سقف و دیوار و مه و خورشید و فلک خسته شدم و تصمیم گرفتم خود به دنبال خواب بروم.به همین منظور از بستر خویش برخاستم و برای یافتن خواب روانه ی کوچه و خیابان شدم.در راه نظرم متوجه گربه ای ولگرد شد که راه مرا سد کرده بود.با دهانی باز و چشمانی خشمگین به من زل زده بود.در حلقش میتوانستم خشم بسیار مردم هند را از دست استعمارگران انگلیسی ببینم.فکر پیدا کردن خواب درونم قوت یافت و این اندیشه که به نظر من بی شباهت به نظریه ی دموکریتوس درباره ی اتم نبود باعث شد گربه را از سر راهم بردارم و به جلو بتازم.درست مانند الاغ ژنرال گیتس آمریکایی.بدین ترتیب من شش حیوان دیگر را از سر راه خویش برداشتم که عبارتند از:یک عدد سوسک که در نگاه اول مرا یاد خواهرم انداخت،یک عدد موش که در نگاه اول مرا یاد موش انداخت،یک عدد سگ که مرا یاد سگی انداخت که خشتک لویی شانزدهم را گاز گرفت،یک عدد خارپشت که مرا یاد موهای همسر فردریک هشتم پادشاه دانمارک انداخت،یک عدد گوسفند که مرا یاد لرد وستورلندیوس انداخت و در نهایت یک خرس که مرا یاد این انداخت که این خرس وسط خیابان چه می کند؟بعد از ثانیه های متمادی و متوالی و متساوی و متوازی به این نتیجه رسیدم که روبرویی با این هفت جانور بی شباهت با هفت خان رستم نبوده.(البته با کمی تصرف و تلخیص).اما متوجه نشدم که چرا خواب را نیافتم.پس راه بازگشت خانه را پیش رو گرفتم که ناگهان متوجه شدم دستهای ورزیده دارد ورزم می دهد!یافتم دستهای پدرم است و مانند همه ی قصه های آبگوشتی دیگر از خواب بیدار شدم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم دی 1384ساعت 18:49 توسط نیکلای وسیه والودویچ ستاوروگین |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم دی 1384ساعت 21:42 توسط نیکلای وسیه والودویچ ستاوروگین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
وبلاگ من فوق العاده ست.جدی میگم.الان به این نتیجه رسیدم.اگه چیزی نمیفهمین مشکل از خودتونه.
|
| پیوندهای روزانه |
|
my goodreads آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|