![]() |
![]() |
|
| مطالب این وبلاگ درباره ی دنیا و ما فیها میباشد. |
|
من روحم.همون روح پست پیشم..با اجازه ی خدا وبلاگ این بنده خدا رو هک کردم یه چند وقتی حرفهای خودمو توش بزنم. گفتم میمیرم راحت میشم.دیگه بدبختی ندارم.زهی خیال باطل.دیروز چند از بر و بچ محل رو جمع کرده بودم فوتبال به یاد دوران زندگانی.وسط فوتبال زدم پنجره خونه این اسکندر مقدونی رو شکوندم.آقا داد و قال راه انداخت که همین فردا با لشکریانم میام خونتو تصرف میکنم.(از این لافها زیاد میزنه.) دیروز پسر داییمو دیدم.تازه از اون دنیا اومده بود.داشت وسایلشو با برزخ بار میاورد.مثل اینکه زیاد خوشحال نبود از این که مرده.میگفت اون دنیا کار بد زیاد کردم.منم کلی دلداریش دادم و به صرف چای دعوتش کردم.کلی با هم حرف زدیم.میگفت زنم با جارو کشتتم.از اون اولم خیلی زن ذلیل بود.خلاصه این که کلی دلداریش دادم و گفتم اینجا عین اون دنیاستو و آدم علافه علافه و هیچ کاری برای انجام دادن نداره..(راستم گفتم.اینجا همه منتظرن...ببینیم تا بعدش چی میشه) دیشب خوب نخوابیدم.با اینکه ابر زیر سرم از آب مقطر بود ولی خوابم نبرد.میدونید..آدم همیشه دلیلی برای نخوابیدن داره...) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 20:55 توسط نیکلای وسیه والودویچ ستاوروگین |
|
|
اینجا هوا داره رو به خنکی میره.توی کوچه ی ما کسی نیست که بشناسمش.دلم نخواست برم پیش فامیلا و آشنایان.یک عمر باهاشون بودم حالا میخوام تنها باشم.دیروز روی نیمکت پارک نشسته بودم(یکی از معدود پارکهای شهرمون..آخه میدونین اینجا بیشترین چیزی که داره مسجده)که هیتلرو دیدم.داشت تسبیح به دست میرفت مسجد.چند نفرم پشتش بودن که داشتن نفرینش میکردن و فحش میدادن.فهمیدم قربانیاشن.خلاصه اینکه دیدم دیر وقته و رفتم خونمون.سر راهم از محمد آقا یک کیلو گوشت خریدم.بیچاره ممد آقا...جوونمرگ شد.دلم برا زن و بچم تنگ شده..یکی دو دفعه به سرم زد یه زن تازه بگیرم..بعدشم هر دفعه به خودم میگفتم امروز فرداست که خدای ناکرده بار بندیلشونو میبندن میان پیشم. به زحمت از میون ماشینای متعدد ماشنمو شناختم.میدونستم یه هفت هشت سالی تو ترافیکم.آخه روز به روز به تعداد مهاجرین اضافه میشه..چی بگم.. ای داد بیداد..زمان قرقاطی شده..الان دیروزه یا امروزه..لعنت به این سردرگمی. راستی..من برم یه سر به خاونومم بزنم..بگم زودتر بیاد. اینم آدرس ایمیل منه کسی خواست ایمیل بزنه بزنه.(با هزار بدبختی تونستم مجوز کامپیوتر و اینترنت رو از خدا بگیرم):marhoom_mil@barzakh.god |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 20:51 توسط نیکلای وسیه والودویچ ستاوروگین |
|
|
از فردام که مدرسه هام شروع میشه و آره ..بیخیال بابا!خداییش مدرسه از الافی(الافی یا علافی؟)بهتره.خونه بمونیم چیکار کنیم.بالاخره که دیپلمو باید گرفت.بیسواد بمیریم کلاس نداره.خلاصه اینکه تابستون جون زودی برگرد این چهارمین جشنواره فیلم سینمایی کانال ۲ شروع بشه ارباب حلقه ها نفس نشون بده!تابستون جون زودی برگرد من اگه الاف نباشم میمیرم.نتیجه گیری میکنیم که تابستون:فصلی برای الافی!
جواب پست قبل:داشتم تو ورزشگاه راه آهن میدویدم! و در آخر حرف با خدا:خدایا!سعی میکنم امسال سرم تو کار خودم باشه درس بخونم ننم بهم افتخار کنه. با این بچه های بیتربیت مدرسمون دهن به دهن نشم با این دوستای احمقم نرم فلافل و دلستر و معجون بخورم دسته جمعی وبا بگریم بمیریم..کات! *پیوست:آدم باید حرفی برای گفتن داشته باشه حرف بزنه.اگه حرفی نداری مگه مرض داری مینویسی.بیچاره کسی که پول کارت میده میاد وبلاگت!(قال مادر بنده)(اگه با حرف ننه محترمه بنده موافقین بگین وبلاگمو متحول کنم!) |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم مهر 1384ساعت 19:28 توسط نیکلای وسیه والودویچ ستاوروگین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
وبلاگ من فوق العاده ست.جدی میگم.الان به این نتیجه رسیدم.اگه چیزی نمیفهمین مشکل از خودتونه.
|
| پیوندهای روزانه |
|
my goodreads آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|