![]() |
![]() |
|
| مطالب این وبلاگ درباره ی دنیا و ما فیها میباشد. |
|
مخالف:ای نام تو بهترین سرآغاز کجایی ببینی بدبخت شدیم باز
من با کابینه ی پیشنهادی مخالفم.به عقیده ی من آنان تندرو و..(رئیس مجلس:لطفا برای نماینده ی موافق فرصتی باقی بگذارید..لطفا برگردید سرجایتان...نفر بعدی لطفا..) موافق:بسم الله الرحمن الرحیم...درروود بر تو باد ای دکتر.من به همه ی وزرای پیشنهادی رای اعتماد میدهم.این وزیران همگی اهل عملند،اهل تقوایند،اهل ایرانند.مثل وزیران دولت قبلی نیستند که همگی دزد و قاچاقچی بودند.وزارت دو بامبی بخورد توی سرشان.امیدوارم تمامی نمایندگان به تمامی وزیران رای اعتماد دهند که وظیفه شان است و باید مکمل حماسه ی ملت باشند.همه باید موافق باشند.آخر مخالف شعور دارد؟اگر شعور داشت که مخالف نمیشد.(صدا بالا میرود)من میخواهم از مخالف بپرسم وزیر پیشنهادی فرهنگ و ارشادجناب صفارهرندی تندرو است یا جناب محسنی اژه ای؟آقای هرندی سابقه ی سالها فعالیت شفاف در روزنامه ی بیطرف و روشن فکرانه ی کیهان را داراست.آخر این مخالفان چه می فهمند؟(صدا بالا میرود)امیدوارم سخنان منطقی منطقی من را مخالفان که باز هم میگویم کاملا فاقد شعورند پذیرفته باشند و اگر هم نپذیرند به درک عقلشان نمیرسد.والسلام. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام مرداد 1384ساعت 16:41 توسط نیکلای وسیه والودویچ ستاوروگین |
|
|
جاتون خالی دیشب رفته بودیم سیرک.یه تیکش دو تا دلقک اومدن از هر جهت یک نفرو آوردن وسط سن.خواستن داییمو بیارن نیومد من بجاش رفتم!دلقکه بهم گفت هر کاری کردم بکن.آقا شروع کرد شنیعانه ترین رقص ممکنو اومد!ما هم به تبعیت از طرف شروع کردیم تکون دادن شونه ها و کمر و باسن!تازه داشتم سالن رو به شوق می آوردم که نمیدونم چرا گفت برو بشین!من هم با سرافرازی به سکوی تماشاگران بازگشتم.این بود رقص باسن من در سیرک بزرگ خاورمیانه!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 19:29 توسط نیکلای وسیه والودویچ ستاوروگین |
|
|
در یک صبح دل و روده انگیز آفتابی مامانم به من امر به خریدن شیر کرد.کمی پول هم بهم داد.من برای خریدن شیر به خیابان زدم که در کوچه ای خلوت به یه یارویه که گویا معجزه فروش بود برخوردم.بدون هیچ حرف و حدیثی پنج شش تا لوبیای گویا سحرآمیز بهم داد و هزار تومان گرفت نامرد.منم به خانه رفتم و لوبیاها را در حیاط خانه کاشتم.فردای آنروز وقتی از خواب بیدار شدم با منظره ی جالبی روبرو شدم.لوبیاها گویا تا آسمان هفتم رشد کرده بودند.بدون هیچ وسایل ایمنی مانند زنجیرچرخ - چراغ قوه - کلاه ایمنی - یخ شکن و...عزم بالا رفتن از لوبیا را کردم.گفتم شاید مثل آن قصه ی قدیمی با مقادیر جالب انگیز ناکی پول و جواهر به خانه برگشتم.خلاصه اینکه شروع کردم از لوبیا بالا رفتن.فکر میکنم الان حدود 17 ساله که تو راهم و حدس میزنم0/00000001راه را پیموده ام.گویا لوبیاش کمی زیادی سحرآمیز بوده! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384ساعت 10:16 توسط نیکلای وسیه والودویچ ستاوروگین |
|
|
اولی که دیدمش اقصی نقاط بدنم لرزید.چشماش یه حالت خاصی داشت.با طمانینه ی خاصی راه میرفت.به خودم جرات دادم و رفتم جلو.بهش گفتم سلام سیامک جان.گفت سلام.گفتم چند تا سوال مردمی دارم.گفت بپرس.گفتم باشه. - اصغر از لس آنجلس پرسیده ته چشمات یه غمی هست.آیا بخاطر کمبود عاطفیه؟ - راستش من 5 سالگی 9 تا از برادرام مردن.ولی 9 تا دیگشون موندن.اینا همش شایعس برای خراب کردن من. - حالا که اینطوره بگو ببینم چند تا برادر داری؟ - 18 تا. - آرزو از بورکینافاسو پرسیده تا حالا ازدواج کردی؟ - نه زیاد.ولی من نسبت به قبل واقعا پخته تر شدم و اینو میتونین در آلبوم "لگدش کن"ببینید. - هاتف از تنکابن سوال کرده چرا در کنسرت آخرتون از لباس قهوه ای سوخته استفاده کردین؟ - من برای اینکه بتونم خودمو به همه ثابت کنم و نشون بدم برای من رنگ لباس اهمیتی نداره ترجیح دادم از این بلوز استفاده کنم. - نیوشا از تهران پرسیده چرا برنمیگردی؟ - من جایی نرفتم که بخوام برگردم. - غلام از پاریس نوشته آخرین بار کی اشک ریختی؟ -اشک شوق یا اشک غم؟ - اشک غم. - وقتی که دو تا از بلیطهای آخرین کنسرتم فروش نرفت.هیچ وقت یادم نمیره… - حالا که اینطور شد بذار ببینم اشک شوق کی ریختی آخرین بار؟ - وقتی که یه پسره 1 ماهه وسط کنسرت پرید وسط سن و دسته گل انداخت توی دستم و در رفت.همون جا وسط سن زار زار گریه کردم. - خیلی سوزناک و شوق آور بود...بریم سراغ یه سوال دیگه..پریسا زمخت از مجارستان عرض ارادت کرده و گفته: عکسی ازت اخیرا چاپ شده که در عکس تصویر شما و یک فرد مجهول الهویه دیده میشوید که فرد بر قابلمه میزند و شما میخوانید و به طرز شنیعی میرقصید .آیا این عکس واقعی است؟ - راستش..آره..میدونی..همانطور که فوتبالیستهای معروف اول از زمین خاکی شروع کردند ما هم از قابلمه شروع کردیم..یادش بخیر..اصغر میرفت بالا صندلی و با چاقو و پارچه جواتی میرقصید..منم شعرهایی که خودم گفته بودم رو میخوندم و بقیه ی بر وبچ هلهله میکردن و دست میزدن..البته اون موقعها یذره بار ادبی ترانه هام کمتر و بار بی ادبیش بیشتر بود... اگه میخواین یذرشو براتون میخونم؟ - بخونید..مشتاقیم! - " میبینم یه خال گنده رو دماغت بس که خوشگلی دراومده دمارت" "آخ چرا رفتی چرا رفتی؟ حالا نمیشد نمیرفتی نمیرفتی؟" - بسه..خیلی ممنون..حالا که اینطور شد بگو ببینم کی رو سن ببینیمت سیا جوون؟ - پس فردا کنار دریاچه ی مصنوعی پارک جنگلی بوتسوانا. - خیلی ممنون که وقتتو به ما دادی..سیامک جون! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 10:18 توسط نیکلای وسیه والودویچ ستاوروگین |
|
|
بسم الله..بعد از وقفه ای طولانی و سرگردانی در دنیای مجازی در خدمت دوستان هستم.خدمتتون عرض کنم که بنده منتظر پیدا شدن پسوورده وبلاگ اصلیم بودم که به دلایلی نشد..تو این مدت دوستان سنگ تموم گذاشتن..نصفشون لینکمو برداشتن نصفشون نمیدونستون وبلاگم بسته!به جز اندکی که به شدت ازشون متشکرم.(برای جلوگیری از سوءتفاهم همه این گله ها در مورد اینجا بود ها)..خلاصه سرتونو درد نیارم.شاید بعدن برگشتم همون جا.مهم اینه که بنده در خدمتم و مخلص خواننده محترم!از امرووز این شما و این وبلاگ فیلسوف!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم مرداد 1384ساعت 21:23 توسط نیکلای وسیه والودویچ ستاوروگین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
وبلاگ من فوق العاده ست.جدی میگم.الان به این نتیجه رسیدم.اگه چیزی نمیفهمین مشکل از خودتونه.
|
| پیوندهای روزانه |
|
my goodreads آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|